با تن خسته خويش می نشينم و به يك سو می نگرم ياد شبی كه عاشقانه برايت گريه كردم چه شد آن همه آرزو ز چه عشق را باختيم من و تو در پی صدای هم بوديم اما . . . چه غريبانه باختيم قلب تير خورده ی هم را شكستيم در كنار اشك نشستيم
بيا كه به شروعی دوباره برخيزيم مرحمی بر قلب هم مرحمی بر عشق هم باشيم
ببين چه خسته اين گوشه افتاده ايم
ما می توانيم با گرمای دستان خود زندگی را بر قلب خود باز گردانيم من تو ما با هم می توانيم دوباره خود باشيم ز روزهای بچگی بر گرديم و پاك باشيم فاصله را در حجم خود بشكنيم برای زندگی عشق باشيم برای عشق،اميد باشيم برای اميد ، پنجره ای باز باشيم ما می توانيم اگر مال هم باشيم ما می توانيم
بيا كه دستانم گرمای دستان تو را می خواهد
مرا منتظر نگذار
بيا كه ما می توانيم
(امين آذرپور)
+نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت9:20 قبل از ظهرتوسط امین |
|