باز پس افتادم ز خويش در اين جاده ي بي پايان حيف از آنچه بودم گذشت آنچه تقدير بر من بود ديگر قلبم مرا نمي خواهد ديگر قلبم مرا نمي خواند گم شده ام در وجود خود
حيف از آنچه بودم گذشت آنچه تقدير بر من بود پاهايم مرا ياري نمي کنند دستانم مرا تنها گذاشتند و قلبم که ديگر مرا نمي خواهد نمي خواند
بي توان تر از هر لحظه در سوگ خود نشسته ام هراسان از آنچه گذشت و مي گذرد ديگر نه نشاني از قبله هست نه معشوقي که به سويش سجده کنم
اين پايان زندگي من است
من گذشتم از خود تقدير بر من بد نوشت
زير باران مي نشينم شايد پاک کند باران خط تقدير را بر من در تاريکي خود مي روم تا بي نهايت
حيف از آنچه بودم تقدير بر من بد نوشت
(امین)
+نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت1:1 قبل از ظهرتوسط امین |
|