|
با تن خسته خويش ببين چه خسته اين گوشه افتاده ايم ما می توانيم با گرمای دستان خود بيا كه دستانم گرمای دستان تو را می خواهد مرا منتظر نگذار بيا كه ما می توانيم
باز پس افتادم ز خويش حيف از آنچه بودم بي توان تر از هر لحظه اين پايان زندگي من است من گذشتم از خود زير باران مي نشينم حيف از آنچه بودم (امین)
|
About![]()
|